آغوش

سردرگم مانده بود چكار كند....نفسي عميق كشيد و به سمت در رفت.....تا پايش بيرون گذاشت باران آرام آرام شروع به باريدن كرد....لبخندي زد و دستانش را باز كرد.....باران تند تر باريد....چشمانش را بست و چند دور دور خودش چرخيد....شادمانه خنديد و ايستاد....داد زد:-بارااان بباااار در همين حين سنگيني چيزي را روي شانه هايش احساس كرد....چشم هايش را باز كرد و كتي را ديد كه روي شانه هايش بود....به عقب برگشت وبا ديدن شاهين جاا خورد...
-سلام خانوم خوشگله...چطوري؟
نيكا اخم كرد و گفت
-ببين شاهين من هي هيچي بهت نميگم تو پررو ميشي ...از اينجا برو و ديگه برنگرد واگرنه...
شاهين خيلي جدي به نيكا خيره شد و گفت
-ببين نيكا ....
-نيكا بي نيكا....ميدوني تو اين چند روز چيكار كردي؟؟ زندگيمونو بهم ريختي ميفهمي؟؟
شاهين سكوت كرد....فقط صداي قطرات باران را ميشنيدند...
-مگه....مگه نگفتي اين يه...عروسيه مصلحتيه؟
نيكا پوزخندي زد و گفت
-بود....ولي الان معين همسرمه....و من خيلي دوستش دارم ميفهمي؟؟
شاهين دهان باز كرد تا چيزي بگويد كه ناگهان ماشين معين در كوچه پيچيد....شاهين لبخندي شيطنت بار زد و گفت
-ولي من ازت دست نميكشم...و نيكا را به سمت خود كشيد....نيكا نميخواست از خود ضعفي نشان دهد پس هيچگونه عكس العملي نشان نداد....شاهين سرش را نزديك كرد كه در همين حين معين از ماشين پياده شد و داد زد
-حالم ازت بهم ميخوره پست فطرت... وبه سمت شاهين آمد....نيكا با درماندگي به معين نگاه كرد....واقعا نميدانست چي بگويد....چشم هايش را بست و باز كرد....معين و شاهين با هم دعوا ميكردند.....معين از يقه ي شاهين گرفت و او را به ديوار كوفت
-از جون ما چي ميخواي پست فطرت؟؟
شاهين لبخندي از سر خونسردي زد و گفت
-ميدوني اين سوالو من بايد ازت بكند....آخه ميدوني همين الان از نيكا پرسيدم عروسيتون مصلحتيه ؟گفت آره بابا پسره ي احمق فكر كرده واقعيه....ميدوني نيكا عاشق منه نه تو....
نيكا داد زد
-خفه شو دروغ گو....چي از جون من ميخواي؟؟ اگه حرف ميزني راست حسيني حرف بزن...
معين يقه ي او را ول كرد و به سمت نيكا چرخيد به كُتي كه روي شانه هايش بود نگريست و پوزخند زد
- خب خوبه ديگه تو دانشگاه همديگه رو نميبينيد اومدين جلو درخونه....نيكا ديگه نبينمت فهميدي؟؟؟
قطرات اشك از چشم هايش جاري شد...دهن باز كرد تا چيزي بگويد كه معين داد زد
-فهميدي؟؟؟
بغض نيكا شكست و گريه اش به هق هق تبديل شد....براي معين سخت بود نظاره گر اين صحنه باشد ...پس در را باز كرد و وارد شد و محكم آن را به هم كوفت....نيكا همانجا نشست و زار زار گريه ميكرد....او معينش را از دست داده بود...آن هم براي هميشه....
شاهين به سمتش رفت اما نيكا داد زد
-از اينجا بروووو .....ازت متنفرم دروغ گو....
شاهين با خود فكر كرد الان وقت خوبي براي صحبت نيست پس به سمت ماشينش رفت و گازش را داد و از آنجا دور شد....
*******
نيكا آرام آرام گريه ميكرد....عسل موهايش را نوازش كرد و گفت
-اشكال نداره....يه روز ميفهمه چه اشتباه بزرگي كرده....ميدوني...گاهي عشق خودش انتقامشو ميگيره....
نيكا با بغض گفت
-منو از خونش بيرون كرد....حتي در رو روم باز نكرد...ازم ....متنفره....
عسل آهي كشيد و گفت
-اشكال نداره ......خودم وسايلاتو ميارم....
******
عسل زنگ در را فشرد...
-كيه؟
-منم عسل دوست نيكا....
معين در را باز كرد و ساك را كنار در گذاشت
عسل وارد خانه شد و با ديدن ساك پوزخندي زد و گفت
-خوبه ديگه....پسره اومده يه كلكي زده شما هم كه...
-اينا وسايلاشه...كتاباشم هست...تو حساب بانكيش پول واريز ميكنم...خداحافظ
عسل با خشم فرياد زد
-تو چي فكر كردي؟؟ فكر كردي نيكا يه هرزه است؟؟نه جانم...اون يه دختر معصومه....اشتباه بزرگي كردي.....
-خداحافظ!
عسل ساك را گرفت و با خشم از خانه بيرون زد

************

نيكا در گوشه ي ديگر كلاس نشست و مثل مجسمه به روبه رو خيره شد....افكارش آنقدر آزارش ميداد كه نميدانست چكار كند....معين فقط گفته بود پول واريز ميكند....همين؟؟ پس او فكر ميكرد نيكا اورا به خاطر پولش ميخواست؟؟؟پس معين...او نميدانست از كي متنفر باشد معين زودباور يا شاهين دروغگو.....
-سلام
جوابي نداد ميدانست اگه جوابي بدهد اورا ميكشد...
-نميخواي حرف بزني؟
-از اينجا برو.....خواهش ميكنم...تو زندگيمو نابود كردي...همين كافي نبود؟؟اومدينمك رو زخمم بپاشي؟؟
-ببين نيكا..من واقعا دوستت دارم..اگه با من بياي خوشبخت ترين ميشي...ميفهمي؟؟
نيكا پوزخندي زد و گفت
-چه شكلي كسي كه آدمو بدبخت كرده ميتونه خوشبختش كنه؟؟؟ اوداشت نيكا را عصباني ميكرد درهمين حين آقاي سامانيان وارد شد و شروع به توضيح دادن درس كرد....
-ببين نيكا....من واقعا عاشقتم...خواهش ميكنم
-بس كن...اگه عاشقمي ولم كن...منو به حال خودم رها كن
-نيكا
نيكا عصباني شد و داد زد
-نيكا و كوفت نيكا و مرگ....بسه.....خسته ام....ديووونه ام كردي...واز جايش بلند شد و با گريه از كلاس بيرون رفت
سپيده آهي كشيد و با خود فكر كرد
-صد بار باهاش حرف زدم ولي نميخواد گوش بده....خدا اين شاهينو لعنت كنه....
*********

تقه اي به در خورد و عسل وارد شد
-چيزي لازم نداري؟
-نه...ممنون...
-حالت خوبه؟
-آره...خوبم
-نيكا بس كن...به خودت يه نيگا بنداز ...شدي مرده ي متحرك...معين از دستت رفت خب خداروشكر....اصلا لياقت تورو نداشت....تو بيشتر از اينا مي ارزي.....نيكا پاشو يه كاري كن....اون واقعا لياقتتو نداره.....
نيكا در خورد فرو رفت....شايد راست ميگفت...معين ارزشش را نداشت.....شايد هم داشت.....
**********
موبايلش زنگ خورد
-بله؟
-خانوم شريف؟
-بله امرتون
-از شركت زنگ ميزنم...شما براي كار قبول شدين....از فردا ميتونيد بياين شركت
نيكا لبخندي زد و گفت -مرسي.....حتما ميام....
-باشه خداحافظ
-بله خداحافظ
*********
پشت ميزش نشست....نگاهي به اتاق انداخت...اتاقي شيك كه پنجره اش از هرچيزي بيشتر جلب توجه ميكرد...به بيرون نگاه كرد...پنجره آن قدر بزرگ بود كه ميشد گفت يك سمت ديوار را مخصوص پنجره است....با لبخندي از سر رضايت گفت..
-ممنون اتاقش عاليه....
طبائي لبخندي زد و گفت
-خواهش عزيزم...كارت از فردا شروع ميشه...از راس ساعت نه مياي تا ساعت دو بعد از ظهر اينجايي باشه؟
نيكا سري تكان داد و گفت
-باشه...حتما
**********
گوشي اش را برداشت
-الو
-سلام نيكا....منم سيا
نيكا نفس عميقي كشيد و گفت
-سلام...چطوري؟؟كجا رفتي بي خبر؟
سيا لحظه اي مكث كرد و گفت
-با سارا رفته بوديم...شمال....ببينم چي شده؟؟ چرا معين اينجوري شده؟
نيكا چشم هايش را بست و گفت
-چه شكلي/؟
-تو يك كلمه بهت ميگم....داغون شده!
نيكا با بغض گفت
-اون واقعا احمقه...ميدوني فكر ميكردم بيشتر از اينا بهم اعتماد داره....اون منو بدون محاكمه محكوم كرد...
سيامك لبخندي زد و گفت
-تو هم واسه همين رفتي؟
-نه....من نرفتم...پرتم كرد بيرون...ميدوني حتي نذاشت وسايلامو جمع كنم....زير بارون تك و تنها مونده بودم...
-متاسفم...اگه زودتر خبردار ميشدم حتما ميومدم....حالا از اول تعريف كن چي شد...
نيكا همه چيز را بي كم و كاست تعريف كرد و در آخر اضضافه كرد
-فكر كنم فكر ميكنه من يه...يه هرزه
-نيكا خواهش ميكنم....از اين حرفا نزن

 

 


****************
به درماندگي تقه ي محكمي به در زد....صداي سامانيان راشنيد
-بيا تو...
آهسته در را باز كرد و گفت
-سلام استاد....من
نيكا فكر ميكرد سامانيان با لگد پرتش ميكند بيرون اما.....لحن سامانيان و رفتارش باعث شد نيكا چشم هايش تا جايي كه جا دارند گرد شود
-بيا تو....اشكال نداره...
نيكا تشكري كرد و به سمت جايش رفت....نگاهي به ساعت انداخت....حدود يك ساعت از كلاسش مانده بود...
******
سلام ميخواستم حساب بانكيمو چك كنم.....
-بله شماره بانكيتون
-4590...
-تو حساب بانكيتون...حدود چهل ميليون و دويصت هزارتومن پول هست ....
نيكا آب دهنش را قورت داد و گفت باشه....ممنون...
زير پتويش خزيد و با خود فكركرد..
-نميتونم سربار عسلينا باشم...با حقوق اين ماهم و حساب بانكيم خونه ميخرم..
********
به عكس معين درموبايلش خيره شد....دلش براي چشم هاي خاكستري او تنگ شده بود....ناخود آگاه شماره ي معين را گرفت
پس از چهار بوق پي درپي گوشي را گرفت اما حرف نزد...فقط صداي نفس هايش را ميشنيد....نيكا آهي كشيدو گفت
-ببين....ميخوام بگم واقعا چه اتفاقي افتاده بود....من اونجور كه تو فكر ميكني نيستم من
معين سكوتش را شكست و گفت
-من خوب ميدونم تو چه جور آدمي هستي...ديگه زنگ نزن وبعد از آن صداي بوق ....
اشك درچشمانش حلقه زد....معين ارزشش رانداشت...شايد هم داشت...
******
بالاخره حقوقش را گرفت....از شركت بيرون آمد با خود فكركرد بايد هرچه زودتر خانه بخرد...
****
خب چطوره خانوم؟
نگاهي به اطراف انداخت...خانه اي كوچك و ساده دو خوابه....خوب بود....حتي ميشد گفت عالي بود...
-خوبه همينو ميخوام...
**
بالاخره جابه جه كردن وسايل تمام شد....عرقش را پاك كرد و با رضايت به همه جا نگريست..خوب بود...در همين حين زنگ در خورد...با تعجب به سمتش رفت ودر را باز كرد با ديدن سيامك و سارا لبخندي زد و تعارف كرد...
-به به...چه خونه اي ....ماشالله كم نمياري ها...
-مرسي عزيزم....تو چطوري سارا؟؟
-خوبم عزيزم...اومديم باهات حرف بزنيم...
-باشه...همه روي مبل نشستند...نيكا سكوت را شكست و گفت
-خب؟؟
سيا تك صرفه اي كرد و گفت
-ببين....اگه وضع اينجوري پيش بره....هردوتون نابود ميشين...ميدوني كه چي ميگم؟؟
نيكا پوزخندي زد و گفت
-من همون لحظه نابود شدم وقتي فهميدم معين ديگه دوستم نداره......من نابود شدم...ميفهمي؟
-نه ببين تو اشتباه ميكني...معين عاشقته...اگه نبود كه الان حال و روزش اينجوري نبود...
-ببين همه چيز بين من و اون تموم شده....خودش همينو ميخواد.....
*******
-ببين شاهين دست از سر كچل من بردار باشه؟
-نيكا من نميتونم...دست خودم نيست..اين مدت اگه دووم آوردم فقط بخاطر خودت بود...نيكا دركم كن...من بخاطر عشقم به تو
-بسه....من ازت متنفرم...تو نابودم كردي...حالا هم دست از سرم بردار....به اطراف نگريست...اتوبوس هنوز نيامده بود...آهي كشيد و سرش را پايين انداخت
-نيكا خواهش ميكنم گوش كن...درهمين حين بوق ماشين راشنيد سرش را بالا گرفت و با ديدن سامانيان كم بود شاخ دربياورد
-خانوم پاك نژاد....بيا سوارشو ميرسونمت....
نيكا نميخواست همچين فرصت خوبي را براي خلاصي از دست شاهين احمق بدهد پس با لبخندي پر از سپاس در صندلي جلويي جا گرفت...
ماشين به راه افتاد.....هردو سكوت كرده بودند...نميدانستند چي بگويند..نيكا نفس عميقي كشيد و گفت
-ممنون...اين پسره هي مزاحمم ميشد...ميدونيد كه...
سامانيان وارد خيابان اصلي شد و گفت
-كاري نكردم...خب آدرس منزلت؟
-خيابان...
باز هم سكوت.....در ذهن مغشوش نيكا افكار زيادي بود....
-رسيديم....
نيكا به نرمي پياده شد و گفت
-ممنون آقاي سامانيان
سامانيان لبخندي زد و گفت
-كاري نكردم....به سلامت
**********معين خسته روي كاناپه ولو شد.اعصابش بهم ريخته بود اما نگران نيكا بود.بلند شد مثل اين چند شب به محل كار جديد نيكا رفت.
تازه رسيده بود كه نيكا از شركت خارج شد.ارام به دنبالش رفت. نيكا به ايستگاه اتوبوس رسيد.معين در جايي كه بتواند كاملا او را زير نظر بگيرد ماشين را متوقف كرد.
دقاقيقي بعد اتوبوس رسيد.
نيكا هم به همراه مسافران سوار شد.با حركت اتوبوس معين هم به دنبالش حركت كرد.
در همين حين زنگ گوشي اش به صدا در امد.
نگاهي به صفحه گوشي انداخت.دكمه پاسخ را فشرد
-:سلام .
-:سلام سيا.
-:خوبي؟
-:مي گذره!
-:از دست شما دوتا.
-:چطور مگه؟
-:با نيكا حرف زدم.
-:خب كه چي؟
-:معين اون مقصر نيست...
-:نمي خوام بشنوم سيا.خودم ديدم.اون پسره جلوي خونه من چيكار مي كرد؟
-:معين داري قضاوت مي كني.
-:سيا باور كن خيلي راه اومدم.تمام مدتي كه شمال بودين اين پسره شده بود بلاي جونم. نمي تونم بگم نيكا مقصره اما فكر اينكه از سر لجبازي مي خواسته به طرف اون بره داره عذابم ميده.نمي تونم حرفهاش و فراموش كنم.همش تو گوشمه.
-:اما بايد باهاش كنار بياي.اونم همين و مي خواد.
-:سيا بهم وقت بده.
-:اما اين وقت نيكا رو نابود ميكنه.خودتم از اون بدتر
-:نيكا...
-:معين هر دوتون دارين از بين ميرين.اصلا چند وقته مطب نرفتي؟
-:نمي دونم...امروز چندمه.
سيا پوزخندي زد و گفت:مي بيني...تو حتي روزاتم فراموش كردي...
شما دارين با زندگيتون چيكار ميكنين؟....خودت و تو اينه ديدي؟امروز صبح كه ديدمت شاخ در اوردم....
-:سيا....حالم خوش نيست....بزار به درد خودم بسوزم....
-:بايد باهم حرف بزنيم...
-:باشه بعد...الان كار دارم.
-:خيلي خب...فعلا خداحافظ.
-:سيا...
-:بله؟
-:مواظب نيكا باش.اگه چيزي لازم داشت...
-:مي دونم حواسم بهش هست.اون الان فقط به تو احتياج داره...

**********
روي تخت به پهلو دراز كشيده بود و به عكس نيكا روي پا تختي نگاه مي كرد. اشك در چشماش جمع شده بود. در اين مدت به حضورش عادت كرده بود.جاي خالي ش و در خونه احساس مي كرد.امانه....اين عادت نبود...نيكا نبود و او اشفته بود... عشقش نبود تا درو اغوشش پناه بگيره.... سر درد در اين مدت ارامش نگذاشته بود...
نگاهش را به چشمان ابي نيكا دوخت.چقدر براي اين چشمها دلتنگي مي كرد...
با زنگ گوشي اش به سرعت گوشي واز جيبش بيرون كشيد. عكس نيكا روي صفحه گوشي بود...
دكمه پاسخ رو فشرد و گوشي و روي گوش گذاشت...
صداي نفسهاي نيكا را مي شنيد.چند نفس عميق كشيد...
مثل اينكه نفسهاي نيكا رو حس ميكنه.نيكا هم در اين اتاق هست و معين مي خواست از هوايي كه نفسهاي نيكا در اون جريان داشته تنفس كنه...
-: ببين....ميخوام بگم واقعا چه اتفاقي افتاده بود....من اونجور كه تو فكر ميكني نيستم من
نيكا مي خواست خودش و تبرئه كنه.
با احساس نفسهايش فقط منتظر يه جمله بود.يا يه كلمه كوتاه...ببخشيد...
اما نيكا مي خواست از اين شرايط شانه خالي كنه.
گفت: من خوب ميدونم تو چه جور آدمي هستي...ديگه زنگ نزن
گوشي رو قطع كرد.نمي دونست چرا اين وگفته.چرا اينكار و كرده.نمي دونست .... چرا با عشقش اينطور حرف زده.اما گفته بود...
فقط يه كلمه،نيكا با يه كلمه مي تونست همه چيز و از ذهنش پاك كنه.
چشم هايش را بست و به خود تلقين كرد چيزي نيست..اما باز هم ميترسيد....احساس كرد كسي پشت سرش هست...كسي به او نزديك ميشود....سايه ي شاخه هاي درخت روي ديوار اتاقش افتاده بود و او را بيشتر ميترساند.....چشم هايش را باز كرد و آرام با خود زمزمه ميكرد معين.....صداي قدم ها نزديك تر شد....قطره ي عرق از پيشاني اش سرازير شد....طاقتش طاق شد و موبايلش را گرفت...با دستي لرزان شماره ي معين را گرفت....پس از اولين بوق معين گوشي را گرفت...انگار ميدانست نيكا به او احتياج دارد....قطره اي اشك از گوشه ي چشم نيكا چكيد....كمكم گريه اش شدت گرفت و با بغض گفت
-معين من....خيلي خيلي دوستت دارم و نميخوام هرگز از دستت بدم....من ميترسم....وگوشي را قطع كرد...گريه اش تبديل به هق هق شد.....ايندفعه همه چيز يادش رفت فقط درمورد معين فكر ميكرد...دلش براي لبخند هاي گاه وبي گاهش ...شيطنت هايش لجبازي هايش...همه و همه تنگ شده بود ....در همين حين طنگ در خورد....با تعجب به ساعت نگاه كرد....يك و نيم نصفه شب....به سمت در رفت و با صدايي لرزان و گرفته پرسيد كيه.....معين پس از مكثي كوتاه گفت
-منم.......معين....
نيكا باورش نميشد معين باشد...با خوشحالي در را باز كرد و با ديدن معين بي هيچ حرفي در آغوشش پريد....به چشمانش خيره شد و گفت
-منو ببخش...من
-تقصير تو نبود.....
نيكا سرش را روي سينه اش گذاشت و گفت
-معين من تو اين مدت هيچ حرفي با شاهين نزدم...باور كن
معين نفس عميقي كشيد و گفت
-ميدونم....من همه جا دنبالت بودم....الان تو ماشينم تو پاركينگ خونت بودم....نيكا با چشم هايي گرد شده به او و صورت اصلاح نكره اش خيره شد.....معين فكر كرد الان است كه نيكا جمله اي احساسي بگويد اما نيكا پقي زد زير خنده و گفت
-ا چقد با اين ريشا شبيه بچه ميمون شدي!!!
معين خنده اي كرد و او را محكم تر در آغوشش فشرد....
ادامه مطلب
نوشته شده توسط دريا | ۲۳ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۲۷:۱۱ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |